اهل دانشگاهم

روزگارم بد نیست

تکه ژتونی دارم، خورده کاغذی، سر سوزن پولی

 استادی دارم سخت تر از سنگ

دوستانی همه از دم ناباب

 و خدایی که در این نزدیکی است.....

 لای این درخت های پرتقال ،پای پله های هلال

 روی برگه های بی حل، روی صندلی های کناری

 و مرتب میگوید

 (وامرهم شوری بینهم)

.........................................................

من دانشجویم

قبله ام دفتر اساتید

جانمازم دفتر رئیس

مهرم نمره بیست

 من غذایم را با قاشق دزدی می خورم

 من درسم را وقتی می خوانم که فرداش میان ترم فیزیک دارم

 من امتحانم را پی تکبیره الحرام تقلب می دهم

 وپی on شدن بلوتوث ها

...................................................

 اهل دانشگاهم

 پیشه ام الافی است

 گاه گاهی پرتقال می چینم ،

 می فروشم به شما  تا به فریاد حسن نژاد که در آن زندانی است

دل شادتان ، غمگین شود

 چه خیالی ... چه خیالی ... ، میدانم پرتقال ها دزدی است

خوب می دانم نامه ی اعمالم پر این دزدی هاست

........................................

یک نفر اینجا هست

 موهایش کمند است

 تارهم می سازد، تار هم می زند، گیتار هم کوک می کند

 گوشی hightech هم دارد

 باغ ما طرف هلال احمر بود

 باغ ما نقطه ی برخورد نگاه من و حسن نژادو جعفری بود

میوه ی کال خدا را آن روز

 می جویدم دزدی .........  تا پرتقالی ترکی بر می داشت،

 پسری روی درخت آویزان می شد.

.

....................................

من به مهمانی فسا رفتم

  چیزها دیدم در این دانشگاه

 کودکی دیدم پاچه ی شلوارش شیرکاکائویی بود

باغی بی در دیدم که در آن پرتقال چشمک می زد

 من پسری را دیدم ، گیتارش را کوک می کرد.

کودکی عمرانی را دیدم که برای نمره ی زبان اشک می ریخت

و دانشجویی که خودش را کازرانی معرفی می کرد

 و پسری که از روز ازل سوئیشرتش روی دوشش بود

 ظهر در سفره ی آنان دوغ بود، ساچمه پلو بود و دیگر هیچ...

...............................

من گدایی دیدم در به در می رفت نمره ی بیست می خواست

پسری دیدم هنگام خطاب گفت :( نوبه ی تایم من است)

 من کتابی دیدم، واژه هایش سنگین

کاغذی دیدم، از جنس تقلب

 سر بالین راداری نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال

.........................................

جنگ یک دختر با کل کلاس

 جنگ روشنی کولر با خاموشی آن

جنگ یک گرمایی با همه سرمایی ها

............................................

 من به نمره ی دهی خشنودم

 و به بوییدن یک درخت پرتقال

 من نمی خندم اگر کسی در درسی افتاد

 و نمی خندم اگر استادی نظرش را هی تغییر داد

 و نمی خندم اگر رسالت میز نداشت

خوب می دانم چه کسی ساز مخالف می زد!

شام کی می آید، استاد کی اسم مرا می خواند،...

.................................................

 زندگی شستن یک بشقاب است

 زندگی پختن یک نیمرو است

زندگی گاهی پختن ماکارونی شفته است

 زندگی گاهی سفارش دادن پیتزا از دا با برگر است

........................................

 واگر راضیه نبود لطمه می خورد به قانون بدبختی ما

و اگر دمپایی نبود پایH.M در پی چیزی می گشت 

و اگر سرویسش نبود منطق زنده ی دودر کردن دگرگون می شد

و نپرسیم کجاییم ؟ بو کنیم پرتقال تازه ی دانشگاه را

ریگی از روی زمین برداریم و بشکنیم شیشه ی خوابگاه ها را

 بد نگوییم به استاد اگر تک آوردیم

 و ادامه دارد

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 آذر 1388    | توسط: مهسا عابدی    |    |
نظرات()